به نام رحمن به نام یکتا معبودم .
تا حالا شده تنها بنشینی و درونت پر از ناگفتنی ها باشد ولی ندانی چه بگویی!؟
می خواهی درد دل کنی ، به قول معروف سفره ی دلت پهن کنی ولی متوجه می شوی چیزی در بساط نداری!؟
ولی باز متوجه می شوی که درونت لبریز و لبریز از ناگفتنی هاست!
این احساس را به دادگاه عقلت می کشانی و قاضی عقل با نگاهی متوجه می شود گمشده راهی هستی و جایت آنجا نیست پس تو را به سوى دروازه می کشاند تا با خروج از این دادگاه خودت درک کنی که مقصد تو جای دیگر است!
همینجا متوجه می شوی که زمزمه های درونت به هیچ زبانی قابل ترجمه نیستند!
آه خدای من !
این چه لغتی ست که در هیچ مدرسه ای یادم ندادند!؟
لغتی که نوشتنی هایش بدون آغاز و بدون انتهاست!؟
فاعل آن ؟ فعل ؟ مفعول؟!
آنچه فهمیدم رازی نهفته با زبان نگفته !
دیدم اى خدایم مرا می فهمی و این بار به زبانی با تو بودم که بسیار آسان بود!
به آسانی یک نفس کشیدن در یک صبح زیبا!
آنهمه انباشته های درون در یک جمله ی ساده بیان شد !
جمله ای که هرگز نتوانستم ترجمه اش کنم !
و سرانجام آسان و روان به خدایم سخنها گفتم و او هم سخنهایم را نگفته دریافت و بسیاری ناگفتنی ها را برایم نمایان ساخت.
و اینجا بود که با لغت دل آشنا شدم هرچند هنوز هم نمی دانم كه آيا این لغت واقعاً لغت دل بود يا لغت آشناى مهربانى كه با آن توانستم خود را از خود رها سازم!؟
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط أمة الله
|
