اینکه در آن روز " نبودنم " زندگی مردمان همچنان ادامه خواهد یافت ،شلوغی خیابانها، خنده ها ، خرید و فروش بازار ، سروصداى بچه های محله کنار بقاله ی سرکوچه ....
ولى هرکاری کردم دیدم فقط تصور آن لحظه ها را به خود وانمود می کنم !یعنی باور حقیقی اش برایم ممکن نبود چون هنوز " هستم " و چون هنوز " هستم " و نفس کشیدن و صدا و سخن و رفتن و آمدن خودم را می بینم پس باور " نبودن " آسان نیست.ولی بایستی باور کنم که روزی نخواهم بود...
**************************************************
روز پرکاری بود.اولش رفتن به بازار و خرید مستلزمات خود و بروبچه ها و چند تا هدیه که قرار بود برای نوعروس و نوداماد خانواده ببرم بعدش هم آماده کردن بچه ها برای مهمانی و آخرش هم سروقت بایستی به مادر انسولین تزریق کنم.حالا کارم به نیمه رسیده یعنی خریدها الحمدلله تمام شده پس باقی مانده آماده شدن برای مهمانی و کارهای بعد از مهمانی هم عادت همیشگی ام هست یعنی به مادر سری بزنم.
چرا اینقدر خسته ام!؟ مگه چقدر به خودم زحمت دادم ؟ رفتن به بازار که برای من تفریحی بیشتر نبود.
ولی ... نفسم چرا تنگ شده!؟ سنگینی و درد طرف قلب ... !؟ چرا نبضم نامنظم شده؟ یعنی قلبم بد کار می کنه؟ چرا؟؟ من که مشکل قلبی نداشتم!؟ تازه خیلی هم استانداردوار زندگی می کنم و هنوز هم وقتش نیست .... هنوز ...
آرام نشستم بایستی به خودم بباورانم که چیزی نیست! یعنی همه چیز خودش درست میشه مثل دیروز مثل هر روز! و بعد از اینکه بچه ها آماده شدند حتماً بایستی من هم آماده باشم و الا پسرم با شوخی خواهد گفت: ببین مامان! هی میگی ما دیر می کنیم حالا خودت هنوز آماده نیستی!
ولی ... نتوانستم بلند شوم ... سنگینی زیاد و خستگی و صدای نفسم و تعداد نامنظم نبضم شمردنی ... یعنی دارم می میرم!!؟؟ همان " مرگ " که تصورش هم نتوانستم کنم!؟
حالا دیگر وقت تصور کردن نیست وقت دیدن و احساس و یقین ...!
نه ! باید به برادرم که پزشک است خبر دهم که زود به بیمارستان منتقل شوم. ولی مهمانی بهم خواهد خورد ... در همه ی احوال من قادر به رفتن نیستم...
**
خیلی خواستم به خود تلقین کنم که چیزی نیست ولی نوارقلب و آزمایش نشانه ی دیگری می داد.بایستی در بیمارستان بمانم... کمی آرامتر شدم که با ماندنم تحت مراقبت خواهم بود و دیگر آن درد و نفس تنگی نخواهد بود ولی ... توقع من مثل خیالهای کودکان در بازیهایشان زودگذر بود.دوباره درد و تنگی نفس ولی این بار شدیدتر و شدیدتر ... اینبار حتی قدرت حرف زدن و شکایت هم نداشتم...
سرم گیج رفت چیزی جز صدای سخت و خشن نفسم نمی شنیدم که سردی عجیبی به همراه درد احساس کردم.این یکی برای چه؟!دیگر فرصت فهمیدن و ادراک نبود ...
حتی اذا بلغت الحلقوم ... و أنتم حینئذٍ تنظرون ... اين بود معناى آيه اى كه هميشه خواستم درك كنم!
حالا دیگر بودنم یک خیال شد! یک آرزو ! یک شاید ... !
آن لحظه ها را بیشتر نتوانستم درک کنم چون دیگر برگشتی به این جسد نبود که بوسیله ی مغز و سیستم تحلیلش بتوانم همه چیز را وصف کنم. و هرچیزی قبل از آن در کتابها خوانده بودم چیزی جز اوهام و تصورات نبود چون کسی بعد از رفتنش بازنگشت تا با وصف عقل و احساس خاکی اش بتواند براى مردمان خاكى آن لحظات سخت را توصیف کند!
پس خیالها را رها کنم که دیگر راه و اتصالم به مردمان بسته است.چیزی شباهت به دیدن ولی نه هر دیدنی !دیدنی که خارج از حدود بینایی بود و شنیدنی که ربطی به گوش و شنوایی خاکی نداشت...
این بود قصه ی رفتنم ...
روزهای بعد را ندیدم که مردمان هنوز در خیابانها رفت و آمد داشتند و هنوز بقال سرکوچه به بچه های محله آدامس و بسکویت می فروخت و مدرسه ها پر از بچه ها و مادرها درحال جمع و جور کردن اتاقهای بهم خورده ی بچه ها...
چیزی بهم نخورد! این من بودم که رفتم و بس همین!
